|
بيش از اينها، آه آري.. بيش از اينها ميتوان خاموش ماند
|
باد
شاعريام را برد
وقتي تو با سرنوشت رفتي
باد
خودش را برد
من بر كوچه وزيدم
خاكهاي ساكت را
خسته
در هوا پاشاندم
بر سرم پاشاندم
فقط باد مسيرت را ميشناخت
گم شدم در كوچه
گم شدي با باد
گم شديم از هم
- نتيجه اخلاقي:
همونطور كه عطار ميگه، بايد گم شد اصولاً..
گم شـ..ـو اي دوست! كه گمبودگي پيوستن به اصل خورشيد است و ريختن به شعور نور..
جمعه
سرم شيره ميمالد
جمعه
رؤيايم را خاك ميكند
جمعه..
گَردهاي خانه به سرم!
چرا ظهر كوچه را دوست دارم؟
كاش هيچوقت
كوچه غروب نكند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ميدونيد كه؟. خطـ خطـي تموم نميشه اصولا.. امتحانا هم كه آخراشه.. اين منم كه شورشو درآوردم!
- جمعه از ابر سياه خون ميچكه.. جمعهها خون جاي بارون ميچكه..
- فعلا رو موود ترونه قديميام
در ِ گرميام را
گاهي
هجوم ناگهاني هواي سردت
باز ميكند
همهي گرماي من ميپرد
يخ ميكنم با هوايت
بي بخاري
از تو..
ضمائم:
اندكي بر آن شدهايم دفتر همايوني لات/طاعلات [را] طومار بپيچيم و اوراق سيمنگار (عكس زرنگار!) به آتش عاقلي بسوزيم.. و از لوني ديگر درآييم با اصدقاء كه
نيش بادم شاعري نوش بادم عاقلي!
- آي من بدم مياد از وبلاگاي خود به خود آپ شونده!، كه بالاشم نوشته ادبي-اجتماعي-سياسي-فرهنگي و..!، و هيچ لينكي هم ندارن و چندروزه ساخته شدن و هيچ اسم و رسمي هم ندارن و هين كامنتي هم ندارن و.. !
آي ملت، كجاييد كه فرهنگتون داره با سرعت صوت و نور بالا ميره! و غافليد!
سخني با هكر/هكرهي ......
ميدهيم دهنت را......................... اي در روحَت..............